جهش تولید | چهارشنبه، ۱۲ آذر ۱۳۹۹

پریزاد،شاعره بی سواد - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

پریزاد،شاعره بی سواد

پریزاد مرادی فرزند الله داد متولد 1343 ساکن روستای حرمیک  از توابع بخش ریز، از سن هفت تا چهارده سالگی به چوپانی مشغول بوده است.زمانی که در آن روستا از مدرسه و مکتب خبری نبود. او می گوید : تا آن زمان هیچ کلمه ای را نمی شناختم ولی چشمم باز بود ، چون تشنه ی دانش بودم.وقتی آرد می آوردم تا نان بپزم روی آن جملاتی می نوشتم و از برادر کوچکم و برادرهای بزرگم سوال می کردم این چیست؟ او می گفت " نوشتی آب "

آن سالها گذشت و پریزاد ازدواج کرد  او از روزهای می گوید که راهنمایی نداشت تا خواندن را به او بیاموزد .از مشقت های خواندن و سرهم کردن کلمات.ولی این سختی ها چیزی نبود که بتواند مانع از ادامه راه گردد.سعی از او و توفیق از الله.رفته رفته و با علاقه به خواندن ادامه داد تا اینکه با خریدن کتاب حافظ و بابا طاهر عریان ،هر چند معانی کلمات برایش مانوس نبود ولی همچنان می خواند و پیش می رفت .پس از آن پریزاد مرادی عزم خود را برای خواندن و فراگیری قرآن جزم کرد ، راهی که همواره خداوند را در کنار خود حس میکرد.

ورود به دنیای شعر:

دست من تا قبل از سال 82 رنگ و بویی از قلم ندیده بود تا این که یک روز تابستانی دلم شور شعر گرفت. نمی دانم این شور از کدام سمت روحم بر می خواست، به پسر کوچکم احمد گفتم: مادر جان چند کلمه ای شعر می گویم توبرایم بنویس.من گفتم و او هم نوشت و هر روز شعرهایی در ذهنم می آمد ولی کسی نبود آنها را بنویسد تا اینکه خودم دست به قلم شدم ، هر چیزی که در ذهنم می آمد با مشقت زیاد آن را می نوشتم . و باز سعی از من و توفیق از الله.تا اینکه سرانجام آن هم به حمد الله یاد گرفتم . از این به بعد هیچ کس نمی تواند منت بر سرم بگذارد غیر از رحمت واسعه ی الهی که مرا به اینجا رسانده.رویای صادقانه :

بعد از اینکه قلم شعریم تقویت شد نمی توانستم در مصیبت حضرت امام حسین (ع) شعر بگویم.افرادی به من می گفتند که در مدح امام حسین و اهل بیت شعر بگو و من جواب میدادم :نمی توانم ، با زور که نمی شود شعر گفت.تا اینکه یک روز تابستانی ، ظهر در عالم رویا خواب دیدم که محرم است و عده ای می خواهند تعزیه حضرت ابوالفضل را به اجرا درآورند و به من گفتند : بیا در مدح حضرت ابوالفضل (ع) شعر بگو.من هم همینطور که در بیداری می گفتم نمی توانم در خواب هم تکرار کردم،که ناگهان دیدم حضرت ابوالفضل (ع) در باغی که همان نزدیکی بود بیرون آمد و به من فرمودند:بیا خودم برایت شعر می گویم ، تو هم برای آنها بگو. شاعری با وقار، محجوب و سنگین که همه به او احترام میگذارند ،زندگی  او با اهلبیت پیوند خورد و اینچنین است که او صلاحیت شاعری را کسب می کند و تدریجاً شعرها و آوازه ی شاعری اش مرزهای روستای حرمیک بخش ریز را یکی بعد از دیگری در می نوردد تا زن و مرد دیار جنوب او را بشناسند و به و جودش افتخار کنندو شروع کرد به رجز خوانی و من هم گوش می دادم و تا هشت مصراع که خواند از خواب بیدار شدم . دیدم که بیش از پنج مصراع آن را به خاطر ندارم.آن پنج مصراع را نوشتم و فهمیدم که از کرامتش ، هم هدیه ای به من داده و هم اجازه.که همان شعر نیز در مرثیه هایم بنام رجز نامه حضرت ابوالفضل موجوذ است.بعد از آن بود که توانستم بسهولت مرثیه سرایی کنم.پریزاد مرادی می گوید که هیچ وقت معلمی غیر از خدای لایضال نداشته است و بعد از آن فقط کتاب حافظ می خوانده است .و از آنجایی که شروع خواندن و نوشتنش فقط با کتاب حافظ رقم خورد از اینرو حافظ را استاد خودخطاب می کند.ایشان در مورد نام گذاری کتاب شعر خود می گوید:هر چه فکر کردم شعرهای عاشورائیم که چاپ شوند اسم کتاب را چه بگذارم هیچ به خاطرم نرسید تا اینکه فال حافظ گرفتم و دیدم بطور ناگهانی ( علم عشق) آمد.کتاب علم عشق پریزاد مرادی ، این بانوی روستایی از توابع بخش ریز، در  256 صفحه ، توسط انتشارات زمزمه های روشن در بهار 93 و به تعداد 1000 نسخه چاپ گردیده است.