رونق تولید ملی | چهارشنبه، ۲۴ مهر ۱۳۹۸

قصه بزغاله سفید - نمایش محتوای صدا

 

 

قصه بزغاله سفید

Loading the player...

دانلود

یک بود یک نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود

میان یک گله ی بزرگ یک بزغاله سفید بودیک روز صبح  که هوا بهاری بود, چوپان گله را برای چرا به صحرا میبرد یک پروانه رنگی و زیبا روی گوش این بزغاله سفید نشست بزغاله قلقک اش گرفت وشروع کرد به خندیدن و شادی کردن و دویدن تا جایی که از گله دور شده بود که یک دفعه فهمید از گله جدا شده ,ناراحت شد و شروع کرد به گریه کردن که روباهی از دور صدای او را فهمید و با خودش گفت به به غذای امروزم هم پیدا شد و با خوشحالی به سمت بزغاله کوچولو رفت و به او گفت بزغاله ناز و خوشگل اینجا کجا و شما کجا ؟ بزغاله سفید گفت : من از گله جا موندم و گم شدم , روبا گفت ناراحت نباش من اینجا را میشناسم و الان تو را پیش مامان و بابات میبرم........