سال تولید، پشتیبانی‌ها و مانع زدایی‌ها | سه‌شنبه، ۳۱ فروردین ۱۴۰۰

حکایت سعدی - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

حکایت سعدی

Loading the player...
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود ژنده پوشی بود که مرتب از این شهر به آن شهر سفر میکرد و روزگار خویش را میگذراند روزی وارد شهری شد و از کنار قصر سلطان آن شهر عبور می کرد که ناگاه دید از آن قصر صدای خنده و شادی می آید با صدای بلن گفت حالا که شما در غم ما شریک نمی شوید بگذارید که ما در شادی شما شریک باشیم که یک دفعه نگهبان قصر صدای او را شنید و سریع به طرف او دوید و گفت زود از اینجا دور شو تا سرت را از تنت جدا نکردم مگر تو نمیدانی ا ینجا قصر سلطان است و چون نمی دانستی تو را می بخشم مرد ژنده ÷وش گفت من به شهرهای زیادی سفر کردم ولی در هیچ شهری ندیدم که او را به جرم خندیدن مجازات کنند در همین حال سلطان صدای او را فهمید و به طرف او آمد و به او گفت عجب مهمان هایی به شهر ما آمدند و به او گفت مثل اینکه می خواستی بخندی مرد با تعجب گفت بله سلطان گفت ما همین جوری به کسی انعام نمی دهیم و....

{gallery}tolidvijhe/hekayat{/gallery}

 

درنگاه بیشتر ببینید